المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
730
مروج الذهب ( فارسى )
جرير بنزد معاويه رسيد او را معطل كرد و گفت منتظر بماند و نامه بعمرو بن عاص نوشت و او بيامد و بطوريكه قبلا در آغاز اين باب گفتهايم مصر را بعنوان طعمه به دو داد . آنگاه عمرو بمعاويه گفت سران شام را بخواهد و خون عثمان را به گردن على اندازد و بكمك آنها با على بجنگد . جرير نيز پيش على برگشت و خبر آنها را با وى گفت و اينكه اهل شام با معاويه بجنگ او همدلند و بر عثمان ميگريند و ميگويند على او را كشته است و قاتلان او را پناه داده و حمايت كرده است و ناچار بايد با او بجنگند تا نابودش كند يا او آنها را نابود كند . اشتر گفت « اى امير - مؤمنان من از دشمنى و دغلى او خبر داده بودم اگر مرا فرستاده بودى بهتر از اين بود كه آنجا وا داد و توقف كرد تا هر درى كه اميد رفتن از آن داشتيم بسته شد و هر درى كه از آن بيمناك بوديم باز شد » جرير گفت « اگر آنجا بودى ترا ميكشتند به خدا ميگفتند كه جزو قاتلان عثمانى » اشتر گفت « به خدا اى جرير اگر پيش آنها رفته بودم از جوابشان وانميماندم و سخن گفتن با ايشان برايم دشوار نبود و فرصت فكر كردن بمعاويه نميدادم اگر امير مؤمنان به رأى من كار مىكرد تو و امثال ترا در محبسى ميكرد و بيرون نميآمديد تا اين كار سامان گيرد . » پس از آن جرير بديار قرقيسيا و رحبه رفت كه بر ساحل فرات بود و كيفيت كار خود را بمعاويه نوشت و گفت مايل است در قلمرو او اقامت كند و معاويه جواب نوشت كه بجانب او حركت كند . پس از آنكه على از جنگ جمل بازگشت و پيش از آنكه براى صفين حركت كند معاويه نامه به مغيرة بن شعبه نوشت كه على بن ابى طالب آنچه را قبلا درباره طلحه و زبير با تو گفته بود انجام داد اكنون درباره ما چه نظر دارد ؟ قصه چنان بود كه وقتى عثمان كشته شد و مردم با على بيعت كردند مغيره پيش او رفته و گفته بود « اى امير مؤمنان من نظرى از روى خير خواهى تو دارم » گفت « چيست ؟ » گفت « اگر خواهى كارى كه بدان مشغولى